تبليغاتX
سپهر بیکران آبی

دارعلی مرد را که داخل گردان ديد، جا خورد! مرد از افراد شرور محله بود. توی محله احمدآباد که نه، همة شهر نادر شيطون صداش می‌زدند. توی آتش‌سوزی سينما رکس آبادان هم کمی سر و صورتش سوخته بود. دارعلی قدم به قدمش مي‌رفت و چشم از او بر نمي‌داشت. نادر روز اولي كه لباس غواصي گرفت، از گردان جدا شد و لباس پوشيده برگشت.

 

روز بعد دنبالش رفت. وقتی پشت درخت كُناري لباس را از تن درآورد، چشم دارعلی گرد شد! بيشتر تن نادر خالكوبي شده بود! بيشتر شکل و شمايل زن! خواست برگردد که او را ديد. به خودش گفت: « بدم نشد! حالا دًمَش رو می‌گذاره رو كول و می‌زنه به چاک! »

 

ولی نادر نرفت و تا روز آخر آموزش غواصی دوام آورد. وقتی مرخصي پايان آموزش گرفت. دارعلی دوباره با خود گفت: « اين بار ديگه برنمي‌گرده.»

 

اما باز نادر برگشت! شب حمله رفت زير همان درخت کنُار. لباس غواصی را  پوشيد و برگشت. زمان حرکت به طرف دشمن، گردان داخل رودخانه شد و به سمت موانع دفاعي دشمن شنا کردند. نيروها سخت از موانع سيم خاردار, نبشی و تله‌‌های انفجاري گذشتند و به سنگرهای كمين دشمن رسيدند. درگير شدند و با تلفات آخرين سنگر كمين دشمن را که خفه‌كردند. با چراغ قوه مخصوص علامت دادند و گردان‌هاي پياده، سوار بر قايق رسيدند و ساحل دشمن تصرف شد.

 

درگيري كه فروکش کرد و هوا روشن شد؛ دشمن ساحل از دست رفته را زير آتش شديد توپخانه گرفتند. ياد نادر افتاد. سراغش را از اين و آن گرفت. كسي با انگشت ساحل را نشان داد، گفت:

-  آخرين بار زير سنگر تيربار ديدمش.

 

دارعلی برگشت به طرف ساحل. آتش هنوز شديد بود. تا صداي سوت خمپاره مي‌شنيد دراز مي‌كشيد. وقتی رسيد كنار سنگر تيربار، پايين سنگر جنازه‌ ديد!

 

 جنازه به پهلو افتاده بود. نزديک که شد, خشکش زد!

- وای خدا!

 

چند تير كاليبر پنجاه تن نادر را ترکانده بود! لباس سياه و ليز غواصي جر خورده بود و خالكوبي تنش ديده مي‌شد، نشست و به صورتش نگاه كرد. چشمانش باز مانده بود. خواست پلك‌هايش را ببند، بسته نشد. سوت خمپاره شنيد. خيز سه ثانيه رفت توي سنگر تيربار. لرزش سنگر كه تمام شد، بيرون آمد. بالاي سر حبيب كه رسيد، گلولة خمپاره‌ دقيق روي تنش فرود آمده بود! گوشت و خاك يكي شده بود. دورتر هم سر با چشمان بسته افتاده بود!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:4  توسط سپهر  | 

بنام خدا

 

سلام. باز هم ماه رمضان رسید. می خواستم متن ادبی بنویسم ولی حسش نیومد. گفتم خودمونی بنویسم.

 

دانشگاه که بودم با بچه های نماز نخون که حرف می زدیم میگفتن ماه رمضون برای ما اونقدر قشنگه که برای اینکه سحر هاشو حس کنیم هم نماز میخونیم هم روزه. میگفتن حس وقت افطار. حالت روحانی اون ساعت رو با هیچی عوض نمیکنن.

همه ما این رو میدونیم که ماه رمضان ماه اطعام خداست. سفره خدا مثل ما ادمها نیست. رمزی توش نهفته که اگه اونو بگیریم برای عمر ما کافیه.

میگه اگه میخوای مثل من باشی یا اگه میخوای همیشه مهمون من باشی باید دنیا رو رها کنی. بنده نباش تا منو بخوای. اونوقت اگه بندگی غیر من رو رها کنی و مال من بشی من دوستت میشم. میبینین. سحر ها حال و هوای دیگه ای دارین. تو این دنیا ادمایی هستن که همیشه اون موقعها پا میشن و عشقبازی میکنن.

میخوام بگم خدا در باغ سبز عاشقی رو تو ماه رمضان به همه ما نشون میده. خوش بحال اونایی که وارد این باغ میشن. دوست خدا میشن. اونوقت دیگه به زرق و برق دنیا کاری ندارن. غم و غصه ندارن. هر بلایی که ادما تو دنیا سرشون بیارن و هر درد و بلایی بگیرن چشمشمون یک جاست. اگه عاشق شده باشی میدونی همیشه میخوای تو چشمای معشوقت نگاه کنی. ساعتها. اصلا وقتو حالیت نمیشه. دوستای خدا هم هیچیو نمیبینن. چشمشون به اونه. خدا رو قشنگ میبینن و دنیای او را هم زیبا.

بچه ها. بیاین این ماه رمضان دوستی مونو با خدا جوری بکنیم که از یک ماه بیشتر بشه. مواظب هم باشیم. میبینین اینایی که میمیرند. همشون از همون لحظه مرگ دیگه به ماها کاری ندارند. یک زندگی پیدا میکنن به درازای ابدیت. میدونین ابدیت چیه؟ فکرشو بکنین..... حالا چه باید بکنیم؟؟؟؟؟؟

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:18  توسط سپهر  | 

سلام.

حدود اواخر اذر ماه بود که بر اثر يک اتفاق ساده يا بهتر بگويم يک معاينه معمولي متوجه شدم که پنج رگ از رگهاي اصلي و فرعي قلبم گرفته است. بقول دکتر در ليست افراد منتطر مرگ خاموش بوده ام. خواست خدا بر اين تعلق گرفت که متوجه شوم و تحت عمل قلب باز قرار گرفتم. همين مسئله باعث شد حدود شش ماه اين وجيزه نويسي هايم يا پراکنده گويي هايم تعطيل شود.

شايد بارها و بارها به  اين مسئله فکر کردم که چرا من مانند هزاران نفري که اين روزها ناگهان مي افتند و مي ميرند پرونده زندگي ام بسته نشد؟ خداوند در اين حيات مجدد چه پيامي براي من قرار داده است؟ و هنوز هم متحيرم. در قران ميفرمايد از قول انسانها يا گناه کاران:

رب ارجعون لعلي اعمل صالحا فيما ترکت کلا

خداوندا مرا به زندگي مجدد برگردان تا انچه را که ترک کرده ام بجا بياورم. هرگز اين خواسته اجابت نخواهد شد.

و من بارها فکر کردم که مانند اين است که اين نداي من اجابت شده است و به من فرصتي مجدد داده شد تا انچه را که بايد انجام ميدادم و نداده ام و بر عکس ان را جامه عمل بپوشم.

اکنون به شما دوست عزيز مي گويم حال که فکر ميکنم اين ندا هر روز در گوش تک تک ما خوانده مي شود که اي انسان که امنون از خواب بر خواسته اي فرصتي دوباره يافتي. بر حذر باش از انچه که انجام مي دهي که ناگهان بانگ رحيل خواهد آمد.

به هر حال اين تجربه اي بود که ديدم و احساس کردم و عوارض اين عمل هنوز مانند زنگي در گوشم صدا ميکند که: زنگها به صدا در مي آيند.

مراقب باشيد. مراقب باشيد. مراقب باشيد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:47  توسط سپهر  | 

((بنام خدا))

سلام طاعاتتان قبول درگاه حق و عید فطرتان همراه با شکوفه های رضایت خدای عشق مبارک باد.

 

*******

......فرشته به سنگ گفت: چرا از خدا نمی خواهی تو را انسان کند؟ سنگ جواب داد: آنقدر سنگ نشده ام که بتوانم انسان شوم. دل را به خدا دهیم تا نور عشق را در آن بتاباند.

*******

مطلبی را چند وقت پیش در روزنامه ای خواندم. تاثیر زیادی رویم گذاشت. خلاصه آنرا برایتان می نویسم. بلکه برای دل خودم.

........ میگفت: رفته بودم میهمانی. صاحبخانه خیلی برایم کلاس گذاشته بود. توی حیاط منقل کباب گذاشته بود و میگفت: حاجی ببین چه کبابی برایت گذاشته ام. به نیش بکش و حالشو ببر. به او گفتم: من نمیتوانم کباب بخورم. گفت: یعنی چی؟ مگه میشه کسی کباب دوست نداشته باشه؟ گفتم: نه اینکه دوست نداشته باشم. ولی نمیتوانم بخورم. گفت: چیه. حزب اللهی بازیت گرفته؟ فکر میکنی نباید از این چیزا بخوری مبادا.....؟ گفتم: نه.... آخه..... ولی او ناراحت شده بود. سگرمه هاش رفت تو هم و ..... مانده بودم چه بگویم....

..... سوار جیپ داشتم میرفتم به سوی خط. خیلی گرسنه ام بود..... نه صبحانه خورده بودم نه ناهار. گفتم برسم خط از حاج مصطفی چند تا تن بگیرم  و ..... دیگه نزدیک خط بودم. دیدم چه بوی کبابی می آید.... گفتم: بابا ایول.... چه کبابی راه انداخته اند.... چه شود... کباب و دل گرسنه من..... چه میشه.... نزدیک شدم تا به پشت خاکریز رسیدم..... از جیپ پریدم پائین و همانجا خشکم زد...... وانت تویوتایی که بچه ها رو به خط آورده بود.... همونجا پشت خاکریز یک خمپاره ۱۲۰ خورده بود وسطش و این بوی کباب شده بچه ها بود که تا مسیر طولانی می آمد..... چطور می توانستم کباب بخورم......؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 11:39  توسط سپهر  | 

((بنام خدا))

 

سلام..

مدتی بود مطلبی پست نکرده بودم. فرصت نداشتم. حالا فرصتی شده که چند سطر قلمی کنم.

....... ماه رمضان آمد. خیلی چیزها از این ماه شنیده ایم. ولی من هر بار به این ماه و برکات آن فکر میکنم باز هم می مانم. خدا راستی راستی دنبال بهانه می گردد تا بنده هایش را خجلت زده کند. ببخشد. با الطافش بنوازد و روح ایشان را تعالی بخشد.

ماه رمضان جلوه بهشت خداست. نمادی از یک زندگی خدایی. آخر وقتی روزه می گیری در نیتی دائمی هستی که بخاطر خدا نمی خورم نمی آشامم این نمی کنم آن نمی کنم. قران می خوانم و.....

در زندگی خدایی هم باید اینچنین بود. وصل به سرچشمه حیات. انهم اتصالی دائمی. فاقد هرگونه اختیاری از خود. سپردن سرنوشت خود به خدا و در راه رضایت او نفس کشیدن و .....

********

...... آورده اند در زمانهای قدیم که هنوز برده فروشی رواج داشت مردی که دستی به عالم معنا داشت به بازار برده فروشان رفت تا غلامی بخرد. به غلامان نگاه می کرد تا متاع مورد نظرش را بیابد. ناگاه دید غلامی سر به دیوار گذاشته است و به نقطه ای نگاه می کند.

به نزد او رفت. گفت: آقا من میخواهم شما را بخرم آیا حاضری غلام من باشی؟ گفت: نمیدانم. اگر میخواهید مرا بخرید میخواهید نخرید.

گفت: چه می پوشی؟ گفت : نمی دانم آنچه به من بپوشانی.

گفت: چه می خوری؟ گفت: نمی دانم. آنچه بمن بدهی تا بخورم.

گفت کجا دوست داری بخوابی؟ گفت : نمی دانم. هر جا که تو بگویی.

گفت: دوست داری چکار بکنی؟ گفت: نمی دانم. هر آنچه فرمان دهی.

پرسید چرا هر چه میپرسم اینچنین جواب میدهی؟

 

گفت: آخر بنده را به خواستن چکار؟ بنده در دست مولاست.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 15:34  توسط سپهر  |